خاطره ای لطیف از سخنان خادم امام رضا + دلنوشته ای از من خادم روضه رضوان می گفت: دختر بچه شفا گرفته بود. با تب و تاب ازش سوال کردم چه دیدی و چه شنیدی؟ دخترک با آرامشی خاص گفت هیچ. فقط پدرم را خبر کنید پدر دخترک که رسید؛ طفل به گریه و هق هق افتاد: بابا ؛ امام رضا گفت «به بابات بگو دیگه به خواهرم چیزی نگه» پدر که از شفای کودکش بی قرار بود با شنیدن این جمله اختیار از کف داد نفسش که از بغض سنگین برگشت به خادم گفت: دخیل که بستم به امام رضا گفتم: می خوای دخترمو امام ,خادم منبع

مشخصات

تبلیغات

آخرین ارسال ها

آخرین جستجو ها

هیئت محبان الرقیه (س) بیلند می مارکت | جدید ترین محصولات فروشگاه قیمت روز میلگرد neveshteha